|
حرف هاي ناگفته | ||
|
حس میکنم تموم روزهام شبیه هم شده. حس خوبی نیست. شاید دارم تنبل بازی در میارم... تا از سرکار بیام و استراحت کنم میشه ساعت 5. بعد هم زود هوا تاریک میشه.خیلی وقته خواستم برم کلاس خوشنویسی. اما یه جلسه رفتم و هنوز جلسه دوم برای من رقم نخورده! یه اتفاق بدجوری ذهنمو درگیر کرده...امیدوارم زود تموم شه... خدا جون یه حالی بهمون عطا کن.
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 21:29 ] [ نرگس ]
امروز دل و دماغ نداشتم.... یه روز شلوغ سر کار داشتم و سر کار هم خیلی اذیت شدم... حالا خوبه همکارای خوبی دارم وگرنه واقعا سرکار دووم نمیوردم.همکار خوب داشتن هم نعمتیه..مخصوصا از نوع شاعرش :) عصر هم مثه جن زده ها تو تاریکی نشسته بودم پای بخاری... کلی درس دارم برای خوندن..خدایا حوصله ای انگیزه ای چیزی تو دست و بالت هست بنداز پایین شدیدا محتاجم.
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 20:33 ] [ نرگس ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||